خرید بک لینک
شعر می شوم

در عصمت زلال آب
چشمه ی حیات
خیابان کار
پنجره نیاز
نسیم عشق
فرصت کم حیات

لحظه ی بلوغ شعر من
رفتن است
رهیدن از اسارت کبود ذهن
بنفش حرص و آرزو
انجماد روح خالی فشرده از زمان

ساحرانه شعر می شوم
عاشقانه و لطیف
غمگنانه از غم زمانه ی فقیر
مردم اسیر
سفره ی تهی شده ز نان
عقل در عقال

فکر می شوم
جاری زمانه حیات
سرخ می شوم
میان واژه های داغ درد
وحی می شوم درون بکر لحظه ها

بر عقول فطری بشر

سبز می شوم
در خزان خارزار خسته خموش عمر
نور می شوم به سدره گاه ذهن
ذهن من که می کند سجود
سفید می شوم
سیاه
شرق می شوم به قربت غروب
محو می شوم درون غلظت فضا
بی نشانه و نگاه و بی اثر

اوج می شوم
به حسرت زمانه عروج
شبانه می شوم
روزی
همه سپید
به کاهش مداوم زمان
اینجا شوم کمی اگر
آنجا همه شوم
هم روز می شوم
هم شب
سحر
غروب
بی گاه
بی مکان

اینجا نشسته من
سنگین سرد سخت
از جا برون شوم
شور و شعف شوم
آزاد از همه
از هستی و خدا
من خود خدا شوم
بر دار بندگی
نقاد هر چه "هست"
کافر به "ماسوا"
زیبا و پر شکوه

""حسین زرتاب ""

برچسب: نویسنده: آرمان مقدم تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 12:31

صفحه بندی